بیست و پنجم(داغونم)

خدایا خیلی حالم گرفته اس

از دیشب تا امروز صبح خیلی با مامان جر و بحث کردم. اون دوباره داره اشتباهات وحشتناک قبل رو میکنه

من دیگه نمیدونم چیکار کنم. اصلا تو وضعیتی نیستم که بتونم کمکش کنم

وحید هم فردا مرخص میشه خدایا کمک کن

دیگه مشکلات زندگیم داره به اوج خودش میرسه

از اینکه نمیتونم کاری برای خانوادۀ مادرم بکنم و از اون خونه ببرمشون جای دیگه خیلی ناراحتم

از اینکه کاری از دستم برنمیاد....از اینکه...آخ که دیگه نایی برام نمونده خدا

خیلی خسته ام

انقدر دلم میخواد برم....انقدر دلم میخواد تا ابد به یه خواب عمیق برم

انقدر دلم میخواد دیگه هیچ وجودی نداشته باشم....انفدر دلم میخواد گریه کنم تا بمیرم


خدایا چیکار کنم؟ نکنه من یه آدم نفرینی ام؟

آره خدا؟ اگه اینجوریه بگو تا زودتر تکلیفم رو با دنیا روشن کنم...