بیست و هفتم
امروز داستان رو که پردازش و ویرایش کردم بردم انتشارات پیش خانم علیپور و تحویل دادم از اونور هم رفتم گیشابرای مصاحبه
کار ویراستاری بود جای خوبی هم بود پر از دختر پسرای جوون و همسن که انگار من از
همه شون یکی دو سال بزرگتر بودم. کم کم باید باور کنم که بزرگ شدم!!!
خدایا کمکم کن اونجا جور شه آخه خیلی جای خوبی بود و با رشته ام همخونی داشت.
ظهر داشتم ایمیلم رو چک میکردم که یهو از تعجب مونده بودم چیکار کنم
دیدم "او" برام ایمیل گذاشته!!! با تعجب تمام بازش کردم....ایمیل خاصی نبود. از اونایی که دوستا برا هم میفرستن اما خیلی من رو به فکر برد
آخه برای چی بهم ایمیل داده بود؟ البته خیلی ذوق زده شده بودم و جوابش رو دادم و براش آرزوی شاد بودن کردم. البته یکی دو ساعت بعد دوباره همه چی برام عادی شد انگار که اتفاقی نیفتاده.
سعی میکنم کمتر به این موضوع فکر کنم تا امیدواری کاذب ایجاد نشه
شاید دلش خواست همینجوری یه ایمیل برام بفرسته دلیلی نمیشه که میخواد برگرده
شاید هم دوباره برقها رفته و اشتباهی فرستاده! بهتره دوباره دچار سوء تفاهم
نشم
-----------------------------------------------------
بیست و ششم
بیست وششم
شکر خدا بابا امروز وحید رو صحیح و سالم از کمپ تحویل گرفت و بردش خونه
اما من از صبح تا شب خونه خودم بودم و خونه هم نرفتم آخه دیگه برام خیلی سخته دوباره مامان رو اونجوری ببینم
زنگ زدم به وحید و حال مامان رو هم پرسیدم...گفت دارم دیوونه میشم...
باید چند وقت دیگه دوباره یه کلکی سوار کنم و مامان رو دوباره ببرم تحویل بدم خدایا کمکم کن....
اوضاع اون خونه اصلا جالب نیست...
امروز با هم اتاقیهام دو بار حرفم شد....ساعت ده شب یه اخبار بخوایم نیگاه کنیم باید کلی غر و لند بشویم
البته من کار خودم رو میکنم و نمیزارم کسی بخواد از آروم بودنم سوء استفاده کنه! جالبه! بهم میگفت حقته همیشه همینجا بمونی و پیشرفتی نکنی!!! من هم به آرومی و در حالی که میگفتم "شما درست میگی" جوابش رو دادم
شاید راست میگفت... نه؟!
اما بازم برام خیلی شیرین بود که بهم ایمیل زد
ای شیطون نکنه همیشه میای وب و مطالبم رو میخونی
نکنه الان داری اینا رو میخونی
قدمت روی چشم همیشه برام عزیز و محترمی