امروز یکی از دوستانی که داستان سرنوشتم رو نخونده ازم پرسید چرا انقدر تنهایی رو دوست داری...
میدونی خداجون! من تنهایی رو خیلی دوست دارم. خیلی های دیگه هم دوست دارن بعضی وقتها با خودشون خلوت کنن.مگه نه؟
من میگم تنهایی قشنگه اما وقتی خیلی قشنگ تر میشه که آدم خودش انتخاب کنه و خودش بخواد بعضی وقتا تنها باشه...
اما تنهایی من اینطوری نیست. سرنوشتم باعث شده من انقدر تنها باشم.
دیگه خودت اوضاع خونواده ام رو میدونی دیگه...پدرم که راحت داره با زنش
زندگیشو میکنه و ماهی پنجاه هزار تومان بهم میده! دستش درد نکنه اما...من
دیگه نباید از بابام توقعی داشته باشم اما بابام که میدونه من الان یه کار
درست حسابی ندارم... بابام میدونه که....(دستش درد نکنه اما اگه تا دو سه
ماه پیش اگه بهش نمیگفتم همین پنجاه تومان رو هم نمیداد...بگذریم باز هم
رفتم تو فاز درد دل...) اصلا خدا رو شکر که بابام الان داره راحت زندگی
میکنه و برای اینکه زیاد وجدانش ناراحت نباشه یه کمکی هم به من میکنه
داشتم میگفتم....من چاره ای جز تنها بودن ندارم. من هم دوست دارم کنار خانواده بگم و بخندم اما وقتی نمیشه چه میشه کرد؟
باید صبح تا شب گریه کرد که چرا تنهام؟!! اصلا زشته! من که دیگه بچه نیستم
اما خودمونیم بعضی وقتا خیلی دلم میگیره از تنهایی هام...
خدایا شکرت. ممنونم که این تنهایی باعث شده باهات بیشتر حرف بزنم و درد دل کنم. اصلا این یه فرصته نه؟
خدایا کمکم کن که خیلی بهتر از اینا از تنهایی هام استفاده کنم مثل اون وقتا که نگهبان بودم...یادش به خیر
اوج
تنهایی هام اون وقتا بود...چقدر زیبا بود اون سحرها..اون زیارت
عاشوراها...اون گریه های مناجات...اون اشکهایی که هر روز صبح تو پشت بام با
خوندن دعای عهد برای امام زمان(عج) میریختم و نسیم به چشمهام میخورد....
یادش به خیر...کاش حداقل کمی به اون دوران نزدیک شم...خدایا دلم برات تنگ شده.خیلی...