چهارم(حواس پرتی)

عشق شیرین ترین خوشی و بدترین اندوه است....

                                                                   "بیلی"

صبح که داشتم میرفتم سر کار هنوز سوار ماشین نشده بودم و داشتم به سمت بهبودی پیاده میرفتم که دیدم موبایلم رو جا گذاشته ام

خیلی اعصابم خورد شد و اون ده دقیقه راه رو برگشتم و....

خوشحال بودم که زود میرسم سرکار اما ده دقیقه هم دیرتر رسیدم یعنی 9:25 دقیقه

البته به حساب خودم ده دقیقه!!!تازه فهمیدم ساعت اومدن شرکت هشت و نیمه...

خیلی گیجم من!! همیشه نرفته، برمیگردم خونه و وسایل جا گذاشته ام رو برمیدارم...

با گوشی ام هم که ماجراها دارم....یه بار رو نیمکت فضای سبز دانشکده هنرها
جا گذاشتم یه ربع بعدش که تو کلاس بودمدیدم گوشیم نیست و بعد از کلی فکر کردن
فهمیدم کجاست و...خوشبختانه کسی برش نداشته بود


یه بار هم تو کافی نت جا گذاشتم و نیم ساعت بعد رفتم گرفتمش وقتی هم اومدم خونه دیدم کلیدم نیست...

همون موقع از کافی نت بهم زنگ زدن و گفتن اینبار  کلیدت رو جا گذاشتی...

شانس اوردم که شماره ام رو دسته کلیدم بود....

یکی نیست بگه بچه حون آخه مگه عاشقی  تو؟؟؟

خداوندا یه آرامش فکری و تمرکز ذهنی بهم بده...