ششم(فکر و خیال)

امروز خیلی تو خودم بودم....مدتهاست که به جهره ام اجازه نمیدم که غم دلم رو نشون بده اما امروز...

باختم...

به چهره ام باختم...

انقدر فشار روی دوشم احساس میکنم و راهی به ذهنم نمیرسه که  دارم افسرده میشم

همه اش فکر آخر مهر و ماههای بعدش و پول کرایه خونه و دوباره قسط و...ذهنم رو اشغال کرده

خوبه حالا هنوز مجردم اگه زن و بچه داشتم چی کار میکردم با این روحیه ای که دارم


سعید! پسر! ناامید نشیا! خدا کمکت میکنه مثل همیشه....

انقدر فکر نکن فیلسوف میشیا....

------------------------------------------------------------------

تا ظهر دانشگاه بودم؛  دنبال حذف و اضافه و این حرفا

بعدش هم رفتم سر کار

همکارم متوجه ناراحتی ام شده بود آخه اصلا حرفی نمیزدم و همش چشمام به مانیتور بود...

فکر کرد به خاطر کاره که اعصابم خورده...

بعد از کار هم که اومدم دانشگاه تا وارد شدم مطهره(دوست قدیمی دوره کارشناسی) من رو دید و گفت چرا انقدر غمگینی...گفتم مثل اینکه دوباره به چهره ام باختم....


خدایا کمکم کن...همه رو کمک کن.باشه؟