تقصیر تو نیست، این مکافات من است دشنام ز دوست عین سوغات من است
یکرنگی و عشق و شعر و ... چندین نقطه فهرست بلند اتهامات من است!
این روزها انقدر غرق مشکلاتم هستم که خیلی کم به یادت می افتم.البته این خوبه
چون باید فراموشت کنم....
خوشبختانه مثل سابق بیتابی تو رو ندارم و تو فقط برام تبدیل شده ای به یه خاطرۀ شیرین
این روزا میرم دانشگاه و دختر پسرها رو که میبینم...مخصوصا اونایی که به هم علاقه دارن و میخوان با هم
ازدواج کنن...وقتی میبینمشون هیچ حسی بهم دست نمیده! قبلا وقتی که میدیدم لبخند به لبم
مینشست و تو دلم براشون آرزوی خوشبختی میکردم
حس لطیف عشق رو که در دیگران میدیدم لذت میبردم
اما الان....چقدر عوض شده ام!!!
همه چی برام عادیه....میترسم زیبایی های زندگی رو نادیده بگیرم و بیتفاوت از کنارشون رد شم
میترسم دیگه وقتی یه کودک رو میبینم بهش لبخند نزنم و براش شکلک در نیارم
خدایا....نزار مشکلات من رو از قشنگیای زندگی خسته کنه
تا ۱۱ خونه بودم و بعد هم دانشگاه تا الان که ساعت ۴:۵۶ هست تو دانشگاهم
کم کم دارم آماده میشم برم پیش بابا پول بچه ها رو ازش بگیرم و ببرم به مرجان بدم
نسرین هم مهرش رو از بابا میخواد توی چهار تا قسط بابا بهش میده فردا عصر هم با نسرین قرار دارم قسط اولش رو بهش بدم
میگما کاش کن هم یکی از زنهای بابا میشدم وضعم توپ توپ میشد نه؟
خدایا شوخی کردما. دعوام نکنی
ظهر سیاوش هم اومد دانشگاه و قسطش رو دادم . ازم معذرت خواهی کرد گفت اونا من رو تحت فشار قرار میزارن من هم چاره ای ندارم
باهاش سرسنگین بودم اما نه اونطور که ناراحت شه. سیاوش خیلی حق گردنم داره
خوب پول این ماه سیاوش رو که دادم. پول صاحب خونه رو هم شنبه بدم دیگه به سلامتی جیب مبارک
خالیه خالی میشه...به قول شاعر از تهی سرشار...
یه افتخار من و مشکلاتم یه کف مرتب بزنید لطفا
بعدش هم: هوراااااااااااااااااااا
میگن اگر دیدی چوانی بر دیوار مسجد دانشگاه تهران تکیه کرده...بدان عاشق... ببخشید مفلس شده است و قاطی کرده
خداحافظ تا...اگه بدی دیدین حلال کنین...