شاید دلی از یک دل آزره شود اما هرگز دلی از یک دل بیزار نخواهد شد
دیشب تا اذان صبح تو نت بودم و ولگردی میکردم. هرچند که از خوابم زدم هرچند که صبح از کلاس ساعت 8:30 افتادم و خواب موندم اما ارزش داشت چون بعد از چند وقت دوباره یه نماز صبح زدیم تو کمرمون(ببخشید خدا تو کار تو دخالت میکنم اما این نماز خوندنم به درد لای جرز هم نمیخوره...شرمندتم که انقدرخشک و خالی باهات رابطه دارم و نمازم رو انقدر سبک میشمرم...شرمنده ام)
-----------------------
میگما سعید! این چند وقته که پولت ته کشیده بود خوب فهمیدی دیگه الان چطور خرج کنیا دیگه سوار اتوبوس میشی و خرج الکی هم نمیکنی...آفرین پسر خوب!
----------------------
راستی یادم رفت بنویسم دیروز مرجان چی بهم گفت....قبلش بگم که رابطۀ مرجان(زنداداش) و وحید خیلی تیره اس و از هم بدشون میاد. مرجان گفت به وحید بگم جای مجید بره زندان تا مجید بیاد این چند میلیون باقی مونده رو جور کنه آخه همه طلبکاراش راضی شدن به غیر از یکی که صاحبخونۀ مامان اینا بوده و قراردادش به نام مجید بوده الان از مجید شکایت کرده و مرجان میگه مجید که تو اون خونه زندگی نمیکرد فقط قرارداد نوشت... خلاصه به وحید زنگ زدم و پیغام رو رسوندم....
----------------------
امروز با اینکه شب قبلش سه ساعت بیشتر نخوابیدم باز ساعت 8:30 به بعد نتونستم بخوابم و رفتم دانشگاه حواسم نبود ساعت 8:30 کلاس دارم و واسه همین مفت غیبت خوردم.... تا غروب دانشگاه بودم و بعد رفتم رستوران آخه شرکتمون رستوران زده دیگه تو ملاصدرا(pinoba) من هم شبها میرم اونجا مثلا منشی ام و پشت سیستم میشینم اما چون اونجا یه هفته بیشتر نیست که افتتاح شده و هنوز کمی خلوته خیلی حوصله ام سر میره... البته خیلی با این خانم حاجی زاده منشی صبح(که خیلی دوست داشتنیه و مهربون) و آشپزمون خانم سلیمانی هرهر کر کر داریم شبهای بامزه ایه فقط دو ساعت میرم سرک میکشم و برمیگردم.خیلی حال میده... امشب فهمیدم آشپزمون هم اهل نظام آباده...کلی با هم خندیدیم میگفت همه جا خوب و بد داره من هم گفتم آره اما نظام آباد بدهاش خیلی زیاده...گفتم این اهالی منطقۀ 8 و نظام آباد تو همه چی تا آخرش میرن اگه خوب بشن میشن آیةالله!!! بداشون هم که....اصلا حد وسط نداریم ماها....خودم مثلا تو عشق و عاشقی دیدی که چطور ترمز بریدم و یقۀ عشقم رو ول نمیکردم....(البته الان دیگه بگی نگی آدم شدم یعنی عاقل شدم) خب چقدر حرف زدم ------------------------------------------------------------------
امشب توی نظرات پست قبل وقتی حرفای الکساندرا رو خوندم حالم خیلی گرفته شد....این داستان و کارهای من، مشکلات من توی روحیه اش تاثیر گذاشته افسرده شده الکساندرای عزیزم خیلی شرمنده ات هستم اما ببین من رو....زدم بر طبل بیخیالی میگن دا به کام دنیا نده شد شد نشد نشد ببین فوقش چی میشه مگه؟ انقدر غصه نخور گلم من ارزش ناراحتی تو رو ندارم.
از اولین روزی که وبلاگ نویسی کردم تا حالا یک بیت شعر از خودم در هیچ وبلاگی از خودم نگذاشتم چون وقتی سطح بالای اشعار شاعران دیگر را میبینم شعرهای خودم رو خیلی مبتدیانه و ساده می انگارم(وای چقدر ادبی حرف زدم)خیلی وقت هم هست که شعری نگفته ام(بیش از یک سال)
اما دلم میخواد یه رباعی که در زمانی که با "او" رابطه داشتم و فی البداهه سرودم براتون در وبلاگ بگذارم
جالبه که میون شعرها و غزلهای زیادی که تا به حال گفته ام این تنها
رباعیه که سرودم. جالبتر اینکه
فی البداهه بوده و خیلی هم برام دوست
داشتنی چون این رباعی رو احساسم و عشقم سرود نه خودم
یک شب ازاون شبهایی که تو داستان براتون نوشته بودم....از اون شبهایی که از کار نگهبانی خارج شده بودم و هرشب بعد از کار بعد از کشیدن قلیون میرفتم پارک و کیلویی سیگار میکشیدم(البته سال 87 رو میگما خدایی الان چند ماهه لب به قلیون نزدم) به "او" یه اس ام اس عشقولانه دادم(که دلم برات تنگ شده و از این جور چرت وپرت ها...) بهم جواب داد:
حسرت نبرم به خواب آن مرداب کارآم درون دشت شب خفته است
دریایم و نیست باکم از طوفان دریا همه عمر خوابش آشفته است
خیلی ذوق مرگ شدم آخه توقع نداشتم جواب بده من هم سریع این رباعی رو سرودم و براش فرستادم:
دریاست که عاشق شب و طوفان است دریاست که با غروب هم پیمان است
دریاست که در چشم من و تو جاریست از درد من و تو موج سرگردان است