-
۳۰)تنهایی قشنگه
سهشنبه 30 شهریورماه سال 1389 21:04
امروز یکی از دوستانی که داستان سرنوشتم رو نخونده ازم پرسید چرا انقدر تنهایی رو دوست داری... میدونی خداجون! من تنهایی رو خیلی دوست دارم. خیلی های دیگه هم دوست دارن بعضی وقتها با خودشون خلوت کنن.مگه نه؟ من میگم تنهایی قشنگه اما وقتی خیلی قشنگ تر میشه که آدم خودش انتخاب کنه و خودش بخواد بعضی وقتا تنها باشه... اما تنهایی...
-
۲۹- ممنونم خدا جون
دوشنبه 29 شهریورماه سال 1389 20:01
میدونی...من بیشتر روزهام رو با تنهایی و سکوت و شنیدن آهنگ های موبایلم سر میکنم. لحظه های ساکت تنهایی من پر از موزیک متنه... خدایا ازت ممنونم که انقدر تنهام... میگن آدم نباید همیشه نیمۀ خالی لیوان رو ببینه میدونم! تنهایی خیلی سخته و اگه اجباری باشه آدم رو داغون میکنه...خیلی اما وقتی چاره ای نیست چه میشه کرد؟ همیشه...
-
باران! نمیباری؟
یکشنبه 28 شهریورماه سال 1389 20:31
از صبح تا غروب هوا ابری بود ولی بارون نیومد که.... هوای امروز خیلی به دلم نشست؛ آخه خیلی لطیف بود دلم هوس یه بارون مشتی کرده تا برم زیرش موش آب کشیده شم یکی دو روز دیگه هم پاییز شروع میشه اما امروز اصلا رنگ و بوی تابسستون رو نداشت. نه؟ تابستون جالب و قشنگی داشتیم تیر و مرداد که سرگرم داستان بودیم و بعدش هم... ماه...
-
بیست و ششم- بیست و هفتم
شنبه 27 شهریورماه سال 1389 19:41
بیست و هفتم امروز داستان رو که پردازش و ویرایش کردم بردم انتشارات پیش خانم علیپور و تحویل دادم از اونور هم رفتم گیشابرای مصاحبه کار ویراستاری بود جای خوبی هم بود پر از دختر پسرای جوون و همسن که انگار من از همه شون یکی دو سال بزرگتر بودم. کم کم باید باور کنم که بزرگ شدم!!! خدایا کمکم کن اونجا جور شه آخه خیلی جای خوبی...
-
بیست و پنجم(داغونم)
پنجشنبه 25 شهریورماه سال 1389 15:18
خدایا خیلی حالم گرفته اس از دیشب تا امروز صبح خیلی با مامان جر و بحث کردم. اون دوباره داره اشتباهات وحشتناک قبل رو میکنه من دیگه نمیدونم چیکار کنم. اصلا تو وضعیتی نیستم که بتونم کمکش کنم وحید هم فردا مرخص میشه خدایا کمک کن دیگه مشکلات زندگیم داره به اوج خودش میرسه از اینکه نمیتونم کاری برای خانوادۀ مادرم بکنم و از اون...
-
بیست و چهارم(توفیق اجباری)
چهارشنبه 24 شهریورماه سال 1389 17:04
سلام دوستای گلم خوشبختانه بلاگفا درست شد اما میدونم در آینده دوباره بازی درمیاره واسه همین من مطالب رو تو هر دو تا وبلاگ وارد میکنم تا اگه یه وقت دوباره بلاگفا اذیت کرد اینجا همدیگه رو پیدا کنیم بیکاری خیلی داره اذیتم میکنه و هرجا میرم نتیجه ای نداره خیلی ذهنم مشغوله و اعصابم خورده هرجا میرم به خاطر تحصیلاتم فکر...
-
بیست و سوم(خستگی)
سهشنبه 23 شهریورماه سال 1389 21:01
شب خیلی تلخی بود انقدر که خستگی همۀ زحمتهایی که این چند وقت کشیدم توی تنم موند انقدر که انگار دیگه همۀ امیدواریهام تبدیل به نا امیدی شد دیشب داشتم با خدا درد دل میکردم میگفتم خدایا دیگه خسته شدم کاش میشد برم یه شهر یا روستایی زندگی کنم و با این روزگارم خداحافظی کنم کاش میتونستم برم یه جای دیگه و یه نوع دیگه زندگی کنم...